|
|
||
|
| ||
Rosamund and the magic fish Labels: ENGLISH SHORT STORY
Long ago there lived a village Chief who had no wife. He had a beautiful daughter who was called Rosamund. The Chief married again and Rosamund's stepmother did not love her. When the Chief died, Rosamund's stepmother made her work hard. She had to chop wood and get water from deep wells. The
stepmother's daughter, Rosamund's stepsister, did not work'at all. She was very lazy and very ugly but she
thought she was very beautiful. She spent all day looking at herself in a mirror. Her mother loved her.
One day Rosamund found a fish in a bucket of well water. It was gold and red and very beautiful.
Rosamund took it home and put it in a big. glass bowl. She looked after it and fed it every day. When the fish
grew too big for the bowl. she took it to a pond. Every time she went to the pond, the fish came up to meet her.
Rosamund's stepmother asked herself, 'Why does that girl go down to the pond every day?' One morning
she sent Rosamund to a well that was a long way off. Then she dressed in Rosamund's clothes and went to
the pond. The fish thought she was Rosamund and came up to meet her. The wicked stepmother killed it
with a knife, took it home and cooked it for supper.
She hid the bones under some rubbish. When Rosamund returned home, she went at once to the pond, but she could not find her fish. The next day she went to the wood to get some sticks. She was crying because she was thinking about the fish. She I met a man who said,! know why you are crying. It
was your wicked stepmother who killed your fish.
Don't cry.I hav
party for all the important people who lived in the district. She would not let Rosamund go. 'You have nothing to wear. Besides you have lots of work to do,'the stepmother told her. There is wood to chop and water to fetch. When you have done that, you I must sweep all the floors and clean all the windows!' Proor Kosamund! She wanted to go the the party very much. If I had a dress and some slippers, I could go to
the party, she thought. Then she remembered the fishg bones. She went to her room, took out the bones and
asked them for a dress and some slippers. At once she found herself wearing a beautiful long dress and a pair
of lovely, shining slippers. She hurried off to the party. Rosamund enjoyed the party very much. Everyone
was kind to her because she was such a beautiful and likeable person.
I have never been so happy in my life!' she thought. At first her stepmother and stepsister did not know
ho she was because she was wearing the beautiful dress and slippers. Then they began to move closer to
her to have a bettre look. I must go! thought Rosamund.She left the room and ran home as fast as she could. She ran so fast that she lost one other slippers and did not go back for it.
The next day someone found the slipper. He gave it to a friend who gave it to his friend. The slipper was
passed on in this way until it came into the hands of the King of a nearby country. He knew at once that
the owner of the slipper should be his wife. 'Find the owner of this slipper,' he ordered.I shall
marry her. The King's messengers went everywhere to try to find the slipper's owner. At last they came to Rosamund's home.
It's my slipper,said Rosamund's stepsister.I lost it at the party. I shall marry the King.
But when she tried to put it on, her foot was much too big. 'May I try, please?' said Rosamund.
Her stepmother laughed. 'Of course not,' she said. 'How can it be your slipper?'
But the messengers said, 'She shall try.' Rosamund put on the slipper and she also brought
out the other slipper, which she had kept in her bedroom.
'It is yours,' said the messenger. 'You will be our new Queen!'
The King married Rosamund and they lived very happy lives. But Rosamund remembered how
unhappy she was once and how hard she had to work. She always tried to help poor and unhappy people and
she never forgot the fish that brought her so much happiness.
براي اولين بار بود كه در كنكور شركت ميكرد!!! سال اول دبيرستان كه بود با پنج تجديد ، شهريور ماه مردود شد!
اواليل آذر ماه بود كه از دبيرستان با منزلشان تماس گرفتن كه به پدرش بگيد بياد مدرسه كارش داريم!؟ وقتي پدرش پا توي دفتر مدير مدرسه گذاشت در كمال ناباوري پرونده مهسا را روي ميز مشاهده كرد؟ خانم مدير گفت: غرض از مزاحمت اينكه طبق بخشنامه جديد آموزش و پرورش فرزند شما بايد امسال قبول ميشده اما چون اين بخشنامه دير به دست ما رسيد اين موقع سال شما را خواستيم كه بگيم مي توانيد بچه تان را ببريد توي يك مدرسه ي ديگه منطقه ثبت نامش كنيد! اينهم توصيه نامه و پرونده مهسا جان!!!! پدر بيچاره داشت شاخ در مي آورد، گفت : وسط سال تحصيلي اين چه حرفيه كه مگن؟ كجا ببرم ثبت نامش كنم؟ كاغذ هايي كه روي پرونده بود را برداشت و يك نگاه سطحي بهشان انداخت و دوباره گفت: حالا چه اجباريه كه ببريم مدرسه ديگر، همين مدرسه بماند و درس بخواند! خانم مدير گفت: شما درست ميفرماييد! اما چون نمره هاش توي رياضي و ... پائين هستن نمي تونه توي هيچ يك از رشته هاي اين مدرسه درس بخواند و بايد به يكي از هنرستان هاي كار و دانش بره! باباي مهسا تازه دو رياليش افتاده بود كه منظور از اين دعوت و حرف ها چيه! هر چه اصرار و خواهش و تمنا كرد كه فرزندش آنجا بماند و امسال هم توي پايه اول درس بخواند كارساز نبود و ، مرغ يك پا داشت و نمي شد كه مردوديش را بپذيرن و گفتن كه بايد حتما قبول بشه!!! خلاصه وقتي ديدن چاره اي نيست پرونده را برداشتن و با هم رفتن به اداره منطقه و بعدش هم رفتن اداره كل! و هر اتاقي كه رفت جواب سر بالا شنيد. از حرف هايي كه مي شنيد بيشتر يكه مي خورد و بعضي ها كه از بخشنامه جديد بي اطلاع بودن مي گفتن همچين چيزي صحت نداره و نمي شه و تا حالا همچين چيزي نشنيدن، اما وقتي به صحت حرفها ميرسدن و مي فهميدن بخشنامه جديده تغيير جبهه ميدادن و مي گفتن چاره اي نيست و شما نمي توانيد برابر همچين بخشنامه اي بياستيد و اگر مي خواهيد دوباره سال اول را بخوانيد برويد مدرسه غيرانتفائي و آنجا بخوانيد!!! آخرش هم رفتن پبش يكي از دوستان قديمي كه در اداره كل بود و مشكل را با اون هم مطرح كردن او كاملاً در جريان بخشنامه بود نشست و آنها را قانع كرد كه هيچ چاره اي نيست و وزارت خانه حالا به اين نتيجه رسيده كه اين قسم دانش آموزان را امسال قبول كنه! تا خرج اضافي روي دست وزارتخانه نگذارن و بعد هم نشست و از محاسن رشته هاي كارودانش حرف زد و آخرش اين پدر و دختر را مجاب كردن كه بروند در يكي از رشته هاي كار و دانش ثبت نام كنن! البته خيلي تاكيد كرد كه بجز رشته امور اداري و رشته هاي هنري !!!!
چاره اي نبود و سر تسليم فرود آوردن و رفتن هنرستان كار و دانش!خانم ناظم پرونده و معرفي اداره منطقه را گرفت و اتوماتيك شروع به نوشتن كرد و گفت كلاس امور اداري !!!!!! با ديدن تعجب پدر و دختر ادامه داد ، فقط توي اين رشته جا داريم و خلاصه باز روز از نو و حرف هاي تكراري و اصرار و انكار از نو شروع شدن و آخرش نشد و رفتن پيش خانم مدير ... مدير كه تازه مدرسه را تحويل گرفته بود و با بازرس ها داشت اموال مدرسه را براي تحويل چك ميكرد گفت: اي آقا اين بچه شما كه رياضيش خيلي ضعيفه و ... خلاصه كلي باباي بيچاره را تحته كرد و هر چي مي توانست بارش كرد! آخرين حرفي كه پدر بيچاره توانست بگه اين بود، حالا با اين همه حرف و حديث بنويسيد زير اين پرونده كه ما جا نداريم و ببرم اداره و ببينم آقاي ... چي ميگه؟ پرسيد آقاي ... را شما از كجا مي شناسيد؟
پدر مهسا گفت: از دوستان قديم بنده هستن و ... تازه خانم مدير متوجه آشنايي پدر بچه با آقاي ... شده بود لحن حرف زدنش عوض شد و گفت: ما بخاطر شما مي گيم كه توي اين رشته تحصيل كنه وگرنه هر رشته اي دوست داريد ثبت نام كنيد! اما اگر هر روز به مدرسه خواستيمتان نيائيد و بگيد ... خلاصه زير پرونده نوشت كه توي رشته ؟ پرسيد چه رشته اي مي خواهيد ثبت نام كنيد ؟ باباهه گفت ديگه چاره اي نيست و توي رشته حسابداري بنويسيد! مدير باز من مني كرد و نوشت حسابداري و پرونده را داد دست پدره و رفت سر وقت شمردن وسايل ... پرونده را بردن و دادن دست خانم ناظم و اون مثل كسايي كه برق گرفته باشدش پرونده را انداخت روي ميز و شروع به غرغر كرد و پرسيد: چي به خانم مدير گفتين كه اينو نوشته! به من ميگه فقط رشته امور اداري ثبت نام كن و حالا هم اينو نوشته ؟ ... بهش خيلي بر خورده بود بلند شد و پرونده را برداشت و در حالي كه با خودش داشت حرف ميزد از اتاق رفت بيرون ... مهسا با ترس رو به پدرش كرد و مي خواست چيزي بگه كه باباش گفت نترس چيزي نيست ... همانطور كه با غر غر از اتاق رفته بود بيرون برگشت و پرونده را پرت كرد روي ميز و در حالي كه صورتش سرخ شده بود گفت: ما بخاطر خودتان مي گوئيم حالا فردا هي نيائيد بگيد كه چرا وضعيت تحصيلي بچه هام اينطوريه! خلاصه آنروز گذشت و از فردا مسير مدرسه مهسا عوض شد و مدتي طول كشيد تا به وضعيت جديد عادت كنه روزها پشت سر هم ميگذشت و از خواستن باباي مهسا به مدرسه خبري نبود! تا ... تا خرداد ماه آنسال تحصيلي كه روي كارنامه ، خانم مدير يك تقدير نامه و يك ماشين حساب مهندسي خوشگل هم گذاشته بود!
وقتي براي ثبت نام در كلاس سوم به مدرسه رفته بودن خانم ناظم از خجالت روي نگاه كردن به صورت باباي مهسا را نداشت و پرونده را داده بود دفتر دار مدرسه ثبت نام كنه و خانم مدير هم يك جايي توي مدرسه غايم شده بود و نمي خواست با حرفهايي كه زده بود با باباي مهسا روبرو بشه ... آن سال هم به خير و خوشي گذشت و مهسا شاگر اول كلاس شان شد و باباهه بخاطر اينكه زياد مسئولين مدرسه را معذب نكنه ديگر پا توي مدرسه نگذاشت و مهسا با مامانش رفته كارنامه اش را گرفته بود ...
خلاصه ... بچه تنبل قصه ما كه در سال اول دبيرستان بخاطر مشكلاتي كه براش پيش آمده بود و پنج تا تجديدي آورده بود آن سال توي كنكور شركت كرد و تنها فرد از آن هنرستان بود كه در رشته حسابداري آنهم توي شهر خودش با نمره عالي قبول شده بود ... تنها بخاطر قولي كه هنگام ثبت نام توي مدرسه به باباش داده بود ... به همين سادگي
يار دبستاني من
با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه مني
حك شده اسم من و تو
بر تن اين تخته سياه
تركه بيداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بي فرهنگي ما
هرزه تموم علفهاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلهاي آدمهاش
دست من و تو بايد اين
پرده ها رو پاره كنه
كي ميتونه جز من و تو
درد ما رو چاره كنه
يار دبستاني من
با من و همراه مني
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه مني
شبي
شبي كه آسمان
پر از تلاوت نامت بود
و ترنم الماس اشك ها
سرمه ي سبز خواب مرا ميسترد
كهكشاني پرنده
از آبي ترين كرانه هاي حيات گذشتند
تا مردي را كه هفت پشت عشق
از مهتاب پيشانيش
ظهور مي كرد به تماشا بنشينند
و در حضور آن كرامت آبي
شاعري تمام دلتنگي هايش را به شانه هاي زخمي باد سپرد
و تو آرام آرام مي رفتي تا جايي كه رد پايت در انتهاي رؤياهايم گم شد
22600
خيال نكن نباشي
خيال نكن نباشي
بدون تو ميميرم
گفته بودم عاشقم
حرفمو پس ميگيرم
خيال نكن نموني
كارم ديگه تمومه
ليلي فقط تو قصه ست
جنون ديگه كدومه
كي ميگه تو نباشي
ستاره بي فروغه
بذار همه بدونن
كه عاشقي دروغه
22500
مكالمه اي كوتاه با 162
خيلي قشنگ و واضح و روشن به آدم طوري جواب ميدن كه همه ي ابهامات برطرف ميشه و اينهم يك نمونه:
داداش كوچولوم : الو سلام آقا . ببخشيد اين فيلم هري پاتر كه قراره جمعه ساعت دوازده و نيم از شبكه دو پخش بشه ....
آقاهه : چي ؟ دوباره بگين لطفا !
داداش كوچولوم : فيلم هري پاتر جمعه ساعت دوازده و نيم شبكه دو ...
آقاهه : خب !
داداش كوچولوم : ميشه بفرماييد تكرارشو كي ميده ؟
آقاهه : هري پاتر ؟
داداش كوچولوم : بله
آقاهه : فيلم خارجيه ؟!
داداش كوچولوم : بله ( نخيرعقل كل ! فيلم اصيل ايرانيه با اون اسمش ! )
آقاهه : شبكه دو ؟
داداش كوچولوم : بله
آقاهه : ساعت دوازده و نيم ؟
داداش كوچولوم : بله !
آقاهه : ميشه دوباره از اول بگين ؟
داداش كوچولوي(بدبخت) م : فيلم هري پاتر جمعه ساعت دوازده و نيم شبكه دو ...
آقاهه : وا ! خب آقا كوچولو همون موقع نگاه كنين ديگه ! دنگ ! ( صداي فرود گوشي تلفن ! )
جان ؟!!!!!! مرحمت عالي زياد ! خيلي لطف فرمودين ! خسته نشيد يه وقت تو رو خدا !
مردي الاغش را گم كرده بود در شهر دنبالش ميگشت و خدا را شكر ميكرد। شخصي ازش پرسيد حالا كه الاغت گم شده چرا شكر هم مي كني؟
مرد گفت: براي اينكه من روي خر نبودم وگرنه امروز چهارمين روزي بود كه گم شده بودم!!!!
!
سربازي هنگام پريدن با چتر از هواپيما از فرماندهش پرسيد: (قربان! اگر چتر باز نشد چه ميشود؟)
فرمانده در كمال خونسردي گفت: ( هيچي جانم قبل از همه تو به زمين ميرسي!!! )
!
پسر رو به پدرش ميكنه و ميگه: بابا ميشه خواهش كنم برام يك طبل كوچيك بخري؟ پدر : نه پسرم صداي طبل مانع آسايش ما و همسايه ها ميشود!
پسر: بابا جون قول ميدم وقتي طبل بزنم كه شما و همسايه ها همه خوابيدن!!!

If you delete this ... you seriously don't have a heart.
Hi, I am a 29 year old father. Me and my wife have had a wonderful life together. God blessed us with a child too. Our daughter's name is Rachel, and she is 10 years old. Not long ago the doctors dete cted brain cancer in her little body. There is only one way to save her...an operation.
Sadly, we don't have enough money to pay the price. AOL and ZDNET have agreed to help us. The only way they can help us is this way, I send this email to you and you send it to other people. AOL will track this email and count how many people get it.
Every person who opens this email and sends it to at least 3 people will give us 32 cents.
Please help us. Sincerely
(Even though you will be c ontributing 32 cents by sending this e-mail to others, please send your prayers. Because our God is able to deliver...he can make a way out of no way. If you have love for this child of God, please remember her in your prayers and send this e-mail to others.)
![]()
:توجه
فرمائيد
خانه
-
پست الكترونيكي
-
نوشته هاي پيشين
-
وبلاگ تصويري سحر وب
-
جستجو در
ياهو
-
با تشكر از
گوگل
:منشور وبلاگ من
يادم
باشد
حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم تا دل كسي بلرزد
راهي نروم
كه بيراه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد
كه روز و روزگار
خوش است
همه چيز رو به راه بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل
نيست
آره .....
سحر ,
سحروب ,
سحروبز
,
سحركلام
,
sahar ,
saharweb
,
saharwebs,
sahar web
,
sahar webs
--------------------------------------------------------------------------------
Home
-
Email -
Comments -
Gallery Picture -
Saharwebs Pictures Album
-
Googel
اگر
نظري پيامي و يا حرف و صحبتي با من داريد پائين را كليك
كنيد
Questions or
comments should be sent to Sahar_webs@Yahoo.com